| ویکی پدیا فارسی

قهر و آشتی

باز خاله سوسکه امروز

قهره با آقا موشه

صبح تا غروب ، یک کلام

حرف نزده با موشه

موش تو اتاق نشسته

ساکت و غم گرفته است

نداره هیچ حوصله

دلش یه کم گرفته است

میخواد بگه به سوسکه 

" چرا تو قهری با من ؟

دلم برات تنگ شده

بیا با من حرف بزن "

یکدفعه ، خاله سوسکه

اخماشو وا میکنه

آهسته از زیر چشم

به موش نگاه میکنه

یواش میگه :"کلید کو ؟

تو اون رو برنداشتی ؟"

میخنده آقا موشه

زود میگه :" آشتی ، آشتی !"